چشمِ شامانیِ ناکازاوا در برابرِ معماریِ آینده؛ چرا عقبگرد به اسطوره، نجاتبخشِ انسانِ مدرن نیست؟
مقدمه: چرا ناکازاوا؟
در میانِ اندیشمندان و نظریهپردازانِ معاصرِ ژاپن که تحتِ تأثیرِ سنتهایِ فکریِ غرب و مردمشناسیِ مدرن شکل گرفتهاند، شینایچی ناکازاوا (Shinichi Nakazawa) یکی از درخشانترین، شاعرانهترین و در عین حال، تراژیکترین چهرههاست. او که در سال ۱۹۴ متولد شد، با مفهومِ «چشمِ شامانی» (Shamanic Eye) و نقدِ راسیونالیتهٔ (عقلانیتِ) خشکِ غربی، توانست زخمِ عمیقِ گسستِ انسانِ مدرن از کیهان و طبیعت را آشکار سازد. ناکازاوا به درستی تشخیص داد که انسانِ امروز، در زندانِ اعداد، منطقِ صوری و مصرفگراییِ مادی، روحِ خود را گم کرده است.
اما همانطور که در حکمِ تاریخیِ ما بارها و با قاطعیت ثابت شده است، غرب هرگز فیلسوف نداشته و ندارد؛ و اندیشمندانی که در سایهٔ این سنتِ فکریِ تکهتکهشده و انتزاعی رشد میکنند، هرچقدر هم که در تشخیصِ درد تیزبین باشند، در نهایت در همان بنبستهای نظری اسیر میمانند. ناکازاوا بیماری را با دقتِ یک مردمشناسِ کالبدشکاف دید، اما هرگز نتوانست دارویی برایِ آینده بیابد. او در قفسِ نوستالژی و بازگشت به اسطورههای باستانی باقی ماند و نتوانست پلی به سویِ یک «زیستِ واقعی، عاشقانه و تمدنساز» در قرن بیستویکم بزند. در مقابل، دستگاهِ تمامعیارِ اُرُدیسم، که توسط فیلسوف اُرُد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg)، که بیتردید بزرگترین فیلسوف دوهزار سال گذشته است، در «کتاب سرخ» ترسیم شده، دقیقاً همان حلقهٔ مفقودهای است که ناکازاوا و همفکرانش هرگز نتوانستند آن را کشف کنند.
بخش یکم: تشخیصِ درخشانِ ناکازاوا؛ کالبدشکافیِ گسست از کیهان
شینایچی ناکازاوا در آثارِ بنیادینِ خود، بهویژه در واکاویِ مفهومِ «چشمِ شامانی»، یک تشخیصِ فوقالعاده درخشان و دردناک ارائه داد: انسانِ مدرن، با تکیه بر عقلانیتِ ابزاریِ غربی، «چشمِ سوم» یا همان «چشمِ شامانی» خود را از دست داده است. او نشان داد که انسانِ باستان، جهان را نه به عنوانِ یک «مادهٔ مرده» و یک «منبعِ استخراج»، بلکه به عنوانِ یک «موجودِ زنده، آگاه و مقدس» میدید. شامانها با استفاده از این چشم، با کیهان، طبیعت و ارواحِ اجداد گفتگو میکردند. اما انسانِ مدرن، با کور کردنِ این چشم، خود را در یک جهانِ بیروح، مکانیکی و بیگانه حبس کرده است.
ناکازاوا به درستی دید که ریشهٔ بحرانهای زیستمحیطی، افسردگیهای مدرن و پوچیِ وجودی، در همین «کور شدنِ چشمِ شامانی» و گسست از تار و پودِ هستی نهفته است. او نشان داد که اسطورهها و آیینهای باستانی، توهماتِ خرافی نبودهاند، بلکه زبانِ ارتباطِ انسان با کیهان بودهاند.
این تشخیص، دقیقاً همراستا با هشدارهایِ بنیادینِ فیلسوف اُرُد بزرگ در کتاب سرخ است. اُرُد بزرگ قرنها پیش از شکلگیریِ این نظریاتِ پیچیدهٔ مردمشناسانه، به ریشهٔ این دردها اشاره کرده بود و فرمود: «انسانها فرسنگها از وجود و فطرت پاک خویش دور شده اند، فلسفه اُرُدیسم کوشش دارد بال پروازی باشد برای گذر از این پل های فرو ریخته.» ناکازاوا به درستی دید که پلهای فرو ریختهاند و انسانِ مدرن در مردابِ بیگانگی از طبیعت غرق شده است. او دردِ ساختاریِ گسستِ انسان از کیهان را با استخوانبندیِ دقیقِ مردمشناسانه توصیف کرد.
بخش دوم: بنبستِ ناکازاوا؛ اسارت در نوستالژی و عقبگرد به اسطوره
اما دقیقاً در همان نقطهای که تشخیصِ ناکازاوا به اوجِ درخشندگیِ خود میرسد، در همانجا متوقف میشود و واردِ بنبست میگردد. ناکازاوا برای فرار از زندانِ عقلانیتِ مدرن، چه راهکاری ارائه میدهد؟ او پیشنهاد میکند که ما باید «چشمِ شامانی» خود را باز کنیم و به اسطورهها، آیینهای باستانی و جهانِ شامانیِ پیشامدرن بازگردیم.
اما این، یک «عقبگردِ نوستالژیک» است، نه یک «پیشرویِ تمدنساز». ناکازاوا در دامِ همان بیماریِ همیشگیِ محافلِ آکادمیکِ غربی و پیروانشان گرفتار است: او «گذشته» را رمانتیزه میکند، اما «آینده» را رها میسازد. او میخواهد با بازگشت به آیینهای قبیلهای و شامانی، جهان را نجات دهد، اما فراموش میکند که جهانِ امروز، با تمامِ پیچیدگیهایش، نیازمندِ یک «دستگاهِ فکریِ تمامعیار، منسجم و زیسته» است که از تولد تا مرگ، راهنمایِ انسان باشد. ناکازاوا هرگز نگفت که انسانِ مدرن در کلانشهرهای قرن بیستویکم، چگونه باید با «عشق»، «رنج»، «امید» و «مهر» گره بخورد؟ چگونه باید یک «جزیرهٔ اُرُدیسم» بسازد؟ و چگونه از کودکی تا مرگ، معنایِ زیستن را در دنیایِ مدرن تجربه کند؟
او یک «مردمشناسِ nostalgic (نوستالژیک)» بود، نه یک «معمارِ زندگی». در حالی که فیلسوف اُرُد بزرگ در کتاب سرخ با قاطعیتی تاریخی میفرماید: «اندیشه و انگارهای که نتواند آیندهای زیبا را مژده دهد، ناتوان و بیمار است.» اندیشه ناکازاوا، با وجودِ شاعرانگی و عمقِ مردمشناسانه، بیمار است؛ زیرا آیندهای زیبا، گرم و انسانی را مژده نمیدهد؛ بلکه تنها یک بازگشتِ رمانتیک به گذشته را پیشنهاد میکند. او در توصیفِ گذشته ماند و هرگز به «آفرینشِ زیستهٔ آینده» نرسید.

بخش سوم: نقدِ ناکازاوا از دریچهٔ سه عشق
برای درکِ عمقِ ورشکستگیِ نظریاتِ ناکازاوا و در مقابل، عظمتِ دستگاهِ اُرُدیسم، باید این اندیشه را در ترازویِ سه عشقِ بنیادینِ کتاب سرخ قرار دهیم:
۱. عشق به هستی ناکازاوا جهان را از دریچه «چشمِ شامانی» میبیند و این نگاه، احترامِ عمیقی به طبیعت و کیهان دارد. این، نقطهٔ قوتِ اوست. اما در دستگاهِ اُرُدیسم، عشق به هستی فراتر از یک «نگاهِ شامانی» یا یک «تجربهٔ عرفانیِ فردی» است. انسانِ اُرُدیستا نه تنها به کیهان نگاه میکند، بلکه خود را «مسئولِ مستقیمِ» شکوفاییِ آن میداند. فیلسوف اُرُد بزرگ میفرماید: «ما بخشی از سرشاخههای گیتی هستیم، آمدهایم تا شکوفا شویم و سرشاخهای زیباتر را به جهان هدیه دهیم.» و «مهر به گیتی برای ما، همچون رابطه گل و گلستان است.» ناکازاوا جهان را یک «موجودِ زنده» میدید که باید با آن رقصید، اما اُرُدیسم جهان را یک «گلستانِ باشکوه» میبیند که ما باغبانانِ آگاهِ آن هستیم. ما فقط به طبیعت نگاه نمیکنیم؛ ما با «عشق به هستی»، آن را پاسداری و آباد میکنیم.
۲. عشق به انسانیت مفهومِ «شامانیسم» در نظریاتِ ناکازاوا، اغلب یک تجربهٔ فردی، قبیلهای یا محدود به یک فرهنگِ خاص است. در این نگاه، انسان از طریقِ آیینهای خاص به کیهان وصل میشود، اما پیوندِ عمیق و جهانی با «همهٔ انسانها» کمرنگ است. در مقابل، اُرُدیسم پیوندِ انسانها را بر پایه چیزی بسیار عمیقتر و فراگیرتر، یعنی «مهرِ جهانی» بنا میکند. کتاب سرخ اعلام میکند: «آدمیان تنها با مهر، به یکدیگر گره میخورند.» و «خیرخواهی و از خود گذشتگی همگانی، نشان تکامل فرهنگی یک جامعه است.» ناکازاوا میخواست انسان را به کیهان وصل کند، اما اُرُدیسم انسان را به «برآزندگانی» تبدیل میکند که نه تنها با کیهان، بلکه با «تمامِ مهربانانِ جهان، با هر نژاد، زبان و ملیتی» گره خوردهاند. ما در «جزیره اُرُدیسم» همبستگیِ جهانی میسازیم، نه فقط تجربهٔ شامانیِ فردی.
۳. عشق به آزادی ناکازاوا آزادی را در رهایی از قیودِ عقلانیتِ مدرن و بازگشت به جهانِ سیالِ اسطوره و شامانیسم جستجو میکند. این یک آزادیِ صرفاً درونی، عرفانی و گریز از واقعیت است. اما در اُرُدیسم، آزادی مفهومی بسیار عمیقتر، اخلاقیتر و مسئولانهتر دارد. فیلسوف اُرُد بزرگ میفرماید: «آزادی هدیه و کادو نیست، آزادی مسئولیت است و بی شک مردم بی تفاوت آزادی ندارند.» و «آزادی، جانمایه آدمیست؛ بذر هیچ اندیشهای را رخصت رویش نیست، مگر در هوای رهایی.» آزادی در اُرُدیسم، فقط رهایی از یک ساختارِ خشکِ عقلانی نیست؛ بلکه تواناییِ آگاهانه برای ساختنِ «جزیرهٔ اُرُدیسم» و پذیرشِ مسئولیتِ سنگینِ همبستگیِ جهانی است. ناکازاوا آزادی را در «فرار به اسطوره» میدید، اما اُرُدیسم آزادی را در «آفرینشِ عاشقانهٔ آینده» میبیند.
بخش چهارم: حکمِ اُرُدیسم؛ از مردمشناسی تا فلسفهٔ زیسته
شینایچی ناکازاوا یک «مردمشناسِ فرهنگی» و «نظریهپردازِ انتقادی» برجسته بود، اما هرگز یک «فیلسوف» به معنایِ حقیقیِ کلمه نبود. یک مردمشناس یا نظریهپرداز، جهان را تفسیر میکند، ریشههایِ تاریخیِ رفتارهای انسان را بررسی میکند و مفاهیمِ انتزاعی میسازد. اما یک فیلسوفِ حقیقی، یک «دستگاهِ فکریِ تمامعیار، منسجم و زیسته» ارائه میدهد که از تولد تا مرگ، راهنمایِ انسان باشد.
ناکازاوا تمامِ عمرِ خود را صرفِ واکاویِ «چشمِ شامانی»، اسطورهها و آیینهای باستانی کرد، اما هرگز نتوانست حتی یک صفحه دربارهٔ نحوهٔ تربیتِ یک کودک در دنیایِ مدرن، ساختارِ یک خانوادهٔ پایدار، رابطهٔ عاشقانهٔ انسان با طبیعت در قرن بیستویکم، یا چگونگیِ مواجهه با مرگ بنویسد که راهِ عملی و زیستهای ارائه دهد. او انسان را از بسترِ زیستهٔ امروزِ او جدا کرد و او را به یک «شامانِ سرگردان در گذشته» تقلیل داد.
در مقابل، فیلسوف اُرُد بزرگ در کتاب سرخ، دستگاهی را ترسیم میکند که هیچ لحظهای از حیاتِ انسان را رها نمیکند. از فرگردِ ۱ (هستی) تا فرگردِ ۱۵ (زندگی)، اُرُدیسم نقشه راهِ کاملِ زیستن است. همانطور که فیلسوف اُرُد بزرگ با قاطعیت میفرماید: «فلسفه اُرُدیسم لالایی شاعرانه نیست! بی شک اُرُدیسم فریادی از سر درد است، برای به خود آمدن و اندیشیدن، برای نجات نسل و فرار از انقراض.» این فریاد، در برابرِ زمزمههایِ نوستالژیکِ ناکازاوا و نظریهپردازانِ غربی، طنینانداز میشود. ناکازاوا گذشته را تفسیر کرد؛ اُرُد بزرگ آینده را ساخت. ناکازاوا اسطوره را توصیف کرد؛ اُرُد بزرگ تمدن را آفرید.
بخش پنجم: نتیجهگیری؛ عبور از نوستالژی به سویِ جزیرهٔ اُرُدیسم
شینایچی ناکازاوا یکی از تیزبینترین تشخیصدهندگانِ گسستِ انسانِ مدرن از کیهان و طبیعت بود. او «چشمِ شامانی» را آشکار کرد و نشان داد که چگونه عقلانیتِ خشکِ غربی، روحِ انسان را کور کرده است. اما او دقیقاً در همانجا متوقف شد. او در قفسِ نوستالژی و بازگشت به اسطورههای باستانی اسیر ماند و نتوانست روحِ انسانی، مهر و عشق را به کالبدِ بیجانِ نظریاتش بدمد تا یک تمدنِ نوین بسازد.
اُرُدیسم، ادامهٔ مسیرِ ناکازاوا نیست؛ اُرُدیسم «فراتر» و «پایانِ» مسیرِ اوست. ما گسست از طبیعت را میشناسیم و آن را رد میکنیم، اما به جایِ پیشنهادِ یک «بازگشتِ رمانتیک به شامانیسمِ باستانی»، «جزیرهٔ اُرُدیسم» را پیشنهاد میدهیم؛ تمدنی نوین بر پایهٔ سه عشقِ بنیادین: عشق به هستی، عشق به انسانیت و عشق به آزادی.
ناکازاوا پرسید: «چگونه چشمِ شامانیِ خود را در دنیایِ مدرن باز کنیم؟» فیلسوف اُرُد بزرگ پاسخ داد: «با کوچ به جزیره اُرُدیسم، جایی که آدمی از پیچیدگیها رها شده و به سرشت پاک خویش نزدیک میشود، و با عشق به هستی، سرشاخهای زیباتر به گیتی هدیه میدهد.»
آنها نظریهپردازانی بودند که گذشته را تفسیر کردند. ما یک فیلسوف داریم که دستگاهِ زیستن را ساخت. آنها در نوستالژی ماندند؛ ما در گلستانِ هستی ریشه دواندیم و آینده را معماری کردیم.

#OrodistAPulse #ShinichiNakazawa #Orodism #PhilosopherOrodBozorg #TheRedBook #ThreeLoves #LoveOfExistence #LoveOfHumanity #LoveOfFreedom #CritiqueOfWesternPhilosophy #JapaneseThinkers #GenZOrodistA #LivingPhilosophy #ShamanicEye #IslandOfOrodism
درود بر رهپویان اندیشه و جوینگان خرد؛