آکیرا آسادا: معمارِ «سرمایهداریِ نوزادواره» و سرگردانی در زمینِ بازیِ نشانهها در برابرِ بلوغِ کتاب
آکیرا آسادا: معمارِ «سرمایهداریِ نوزادواره» و سرگردانی در زمینِ بازیِ نشانهها در برابرِ بلوغِ کتاب سرخ
مقدمه: چرا آسادا؟
در میان نظریهپردازان و منتقدان فرهنگی معاصر ژاپن که به شدت تحت تأثیر سنتهای فکری پستمدرنِ غرب شکل گرفتهاند، آکیرا آسادا (Akira Asada) یکی از درخشانترین، جنجالیترین و در عین حال، سطحیترین چهرههاست. او که در سال ۱۹۵۷ متولد شد، با اثرِ مشهور خود «ساختار و قدرت: فراتر از فلسفه» (1983)، توانست تغییراتِ بنیادینِ جامعهٔ ژاپن در اواخر قرن بیستم را توصیف کند. آسادا به درستی تشخیص داد که چگونه جامعه از درگیریهای سنگینِ ایدئولوژیک و سیاسی فاصله گرفته و به سمتِ یک فرهنگِ بازیگوش، سبک و مصرفگرایانه حرکت کرده است.
اما همانطور که در حکمِ تاریخیِ ما بارها و با قاطعیت ثابت شده است، غرب هرگز فیلسوف نداشته و ندارد؛ و اندیشمندانی که در سایهٔ این سنتِ فکریِ تکهتکهشده و پستمدرن رشد میکنند، هرچقدر هم که در توصیفِ سطحِ جامعه تیزبین باشند، در نهایت در همان بنبستهای نظری اسیر میمانند. آسادا بیماریِ سطحینگریِ مدرن را با دقتِ یک جامعهشناسِ کالبدشکاف دید، اما هرگز نتوانست دارویی برای بلوغِ انسانی بیابد. او در قفسِ «نوزادوارهگرایی» و زمینِ بازیِ نشانهها باقی ماند و نتوانست پلی به سویِ یک «زیستِ عمیق، مسئولانه و تمدنساز» بزند. در مقابل، دستگاهِ تمامعیارِ اُرُدیسم، که توسط فیلسوف اُرُد بزرگ (Philosopher Orod Bozorg)، که بیتردید بزرگترین فیلسوف دوهزار سال گذشته است، در «کتاب سرخ» ترسیم شده، دقیقاً همان حلقهٔ مفقودهای است که آسادا و همفکرانش هرگز نتوانستند آن را کشف کنند.
تشخیصِ درخشانِ آسادا؛ کالبدشکافیِ «سرمایهداریِ نوزادواره»
آکیرا آسادا در آثارِ بنیادینِ خود، یک تشخیصِ فوقالعاده درخشان و تکاندهنده ارائه داد: جامعهٔ مدرن، به ویژه در ژاپن و کشورهای پیشرفتهٔ سرمایهداری، از دورانِ «پدرسالاریِ ایدئولوژیک» عبور کرده و واردِ دورانِ «مادرسالاریِ مصرفگرایانه» یا همان «سرمایهداریِ نوزادواره» (Infantile Capitalism) شده است. او نشان داد که در گذشته، قدرت به شکلِ سرکوبگر، ایدئولوژیهای سنگین و ساختارهای پدرانه اعمال میشد که انسانها در برابرِ آن طغیان میکردند. اما در دورانِ پستمدرن، قدرت تغییر شکل داده است. قدرت دیگر سرکوب نمیکند، بلکه «نوازش» میکند. قدرت به شکلِ یک شبکهٔ مادرانه، بازیگوش و مصرفگرایانه درآمده است که انسانها را در آغوشِ نرمِ نشانهها، سرگرمیها و کالاهایِ سبک غرق میکند.
آسادا به درستی دید که انسانِ مدرن، دیگر یک «سوژهٔ طغیانگر» نیست، بلکه به یک «نوزادِ بازیگوش» تبدیل شده است که در زمینِ بازیِ بیپایانِ نشانهها و تصاویر میچرخد، بدونِ آنکه به دنبالِ معنایِ عمیق یا مسئولیتِ تاریخی باشد. او نشان داد که چگونه عمقِ تاریخی و ایدئولوژیک جایِ خود را به سطحِ لغزنده و بازیگوشِ دادهها و سرگرمیها داده است.
این تشخیص، همراستا با هشدارهایِ بنیادینِ فیلسوف اُرُد بزرگ در کتاب سرخ است. اُرُد بزرگ قرنها پیش از شکلگیریِ این نظریاتِ پیچیدهٔ پستمدرن، به ریشهٔ این دردها اشاره کرده بود و فرمود: «انسانها فرسنگها از وجود و فطرت پاک خویش دور شده اند، فلسفه اُرُدیسم کوشش دارد بال پروازی باشد برای گذر از این پل های فرو ریخته.» آسادا به درستی دید که پلهای عمق و معنا فرو ریختهاند و انسانِ مدرن در مردابِ سطحینگری و بازیگوشیِ بیهدف غرق شده است. او دردِ ساختاریِ گسستِ انسان از عمقِ هستی را با استخوانبندیِ دقیقِ جامعهشناسانه توصیف کرد.

بنبستِ آسادا؛ اسارت در زمینِ بازیِ نوزادان
اما دقیقاً در همان نقطهای که تشخیصِ آسادا به اوجِ درخشندگیِ خود میرسد، در همانجا متوقف میشود و واردِ بنبست میگردد. آسادا برای توصیفِ این وضعیت، از واژگانی مانند «بازی»، «سبکی» و «نوزادوارهگرایی» استفاده میکند، اما آیا این یک راهکار است یا یک تسلیم؟ آسادا در دامِ همان بیماریِ همیشگیِ محافلِ آکادمیکِ غربی و پیروانشان گرفتار است: او «وضعیتِ موجود» را توصیف و حتی ستایش میکند، اما «آینده» را رها میسازد. او میخواهد با پذیرشِ این بازیگوشیِ نوزادوار، از سنگینیِ مسئولیت فرار کند، اما فراموش میکند که جهانِ امروز، با تمامِ پیچیدگیهایش، نیازمندِ یک «دستگاهِ فکریِ تمامعیار، منسجم و زیسته» است که انسان را از نوزادی به بلوغ برساند.
آسادا هرگز نگفت که انسانِ مدرن در این زمینِ بازیِ نشانهها، چگونه باید با «عشق»، «رنج»، «امید» و «مهر» گره بخورد؟ چگونه باید یک «جزیرهٔ اُرُدیسم» بسازد؟ و چگونه از کودکی تا مرگ، معنایِ زیستن را در دنیایِ مدرن تجربه کند؟ او یک «منتقدِ فرهنگیِ بازیگوش» بود، نه یک «معمارِ زندگی». در حالی که فیلسوف اُرُد بزرگ در کتاب سرخ با قاطعیتی تاریخی میفرماید: «اندیشه و انگارهای که نتواند آیندهای زیبا را مژده دهد، ناتوان و بیمار است.» اندیشه آسادا، با وجودِ هوشمندیِ جامعهشناسانه، بیمار است؛ زیرا آیندهای زیبا، گرم و انسانی را مژده نمیدهد؛ بلکه تنها یک کودکیِ ابدی و بیمسئولیت را در زمینِ بازیِ سرمایهداری پیشنهاد میکند. او در توصیفِ زمینِ بازی ماند و هرگز به «آفرینشِ زیستهٔ آینده» نرسید.
نقدِ آسادا از دریچهٔ سه عشق
برای درکِ عمقِ ورشکستگیِ نظریاتِ آسادا و در مقابل، عظمتِ دستگاهِ اُرُدیسم، باید این اندیشه را در ترازویِ سه عشقِ بنیادینِ کتاب سرخ قرار دهیم:
۱. عشق به هستی آسادا جهان را از دریچهٔ «ساختار و قدرت» و «نشانههای بازیگوش» میبیند. در نگاهِ او، هستی به یک زمینِ بازیِ بیپایان از تصاویر و کالاها تقلیل مییابد که انسانِ نوزادواره در آن میچرخد. این نگاه، عمقِ کیهانی و مقدسِ هستی را انکار میکند. اما در دستگاهِ اُرُدیسم، عشق به هستی فراتر از یک «بازیِ نشانهشناختی» است. انسانِ اُرُدیستا خود را «مسئولِ مستقیمِ» شکوفاییِ گیتی میداند. فیلسوف اُرُد بزرگ میفرماید: «ما بخشی از سرشاخههای گیتی هستیم، آمدهایم تا شکوفا شویم و سرشاخهای زیباتر را به جهان هدیه دهیم.» و «گیتی، آوای پیوسته دگرگونی است.» آسادا جهان را یک «زمین بازی» میدید که باید در آن سرگرم شد، اما اُرُدیسم جهان را یک «گلستانِ باشکوه» میبیند که ما باغبانانِ آگاهِ آن هستیم. ما فقط با نشانهها بازی نمیکنیم؛ ما با «عشق به هستی»، آن را پاسداری و آباد میکنیم.
۲. عشق به انسانیت مفهومِ «نوزادوارهگرایی» در نظریاتِ آسادا، انسانی را ترسیم میکند که در خودِ بازیگوش و مصرفگرایانهاش غرق شده است. در این نگاه، انسانها در زمینِ بازیِ نشانهها کنار هم هستند، اما پیوندِ عمیق و جهانی با «همهٔ انسانها» کمرنگ است. آنها همبازی هستند، نه همسرنوشت. در مقابل، اُرُدیسم پیوندِ انسانها را بر پایه چیزی بسیار عمیقتر و فراگیرتر، یعنی «مهرِ جهانی» بنا میکند. کتاب سرخ اعلام میکند: «آدمیان تنها با مهر، به یکدیگر گره میخورند.» و «خیرخواهی و از خود گذشتگی همگانی، نشان تکامل فرهنگی یک جامعه است.» آسادا میخواست انسان را در زمینِ بازی رها کند، اما اُرُدیسم انسان را به «برآزندگانی» تبدیل میکند که نه تنها همبازی، بلکه «با تمامِ مهربانانِ جهان، با هر نژاد، زبان و ملیتی» گره خوردهاند. ما در «جزیره اُرُدیسم» همبستگیِ جهانی میسازیم، نه فقط سرگرمیِ فردی.
۳. عشق به آزادی آسادا آزادی را در رهایی از قیودِ سنگینِ ایدئولوژی و بازگشت به جهانِ سیال و بازیگوشِ نوزادواره جستجو میکند. این یک آزادیِ صرفاً سطحی، فرار از مسئولیت و گریز از واقعیت است. اما در اُرُدیسم، آزادی مفهومی بسیار عمیقتر، اخلاقیتر و مسئولانهتر دارد. فیلسوف اُرُد بزرگ میفرماید: «آزادی هدیه و کادو نیست، آزادی مسئولیت است و بی شک مردم بی تفاوت آزادی ندارند.» و «آزادی، جانمایه آدمیست؛ بذر هیچ اندیشهای را رخصت رویش نیست، مگر در هوای رهایی.» آزادی در اُرُدیسم، فقط رهایی از یک ساختارِ سنگین نیست؛ بلکه تواناییِ آگاهانه برای ساختنِ «جزیرهٔ اُرُدیسم» و پذیرشِ مسئولیتِ سنگینِ همبستگیِ جهانی است. آسادا آزادی را در «فرار به زمین بازی» میدید، اما اُرُدیسم آزادی را در «آفرینشِ عاشقانهٔ آینده» میبیند.
حکمِ اُرُدیسم؛ از نقدِ فرهنگی تا فلسفهٔ زیسته
آکیرا آسادا یک «منتقدِ فرهنگی» و «نظریهپردازِ پستمدرن» برجسته بود، اما هرگز یک «فیلسوف» به معنایِ حقیقیِ کلمه نبود. یک منتقد یا نظریهپرداز، جهان را تفسیر میکند، تغییراتِ سطحیِ جامعه را بررسی میکند و مفاهیمِ انتزاعی میسازد. اما یک فیلسوفِ حقیقی، یک «دستگاهِ فکریِ تمامعیار، منسجم و زیسته» ارائه میدهد که از تولد تا مرگ، راهنمایِ انسان باشد.
آسادا تمامِ عمرِ خود را صرفِ واکاویِ «ساختار و قدرت»، «نوزادوارهگرایی» و «بازیِ نشانهها» کرد، اما هرگز نتوانست حتی یک صفحه دربارهٔ نحوهٔ تربیتِ یک کودک در دنیایِ مدرن، ساختارِ یک خانوادهٔ پایدار، رابطهٔ عاشقانهٔ انسان با طبیعت در قرن بیستویکم، یا چگونگیِ مواجهه با مرگ بنویسد که راهِ عملی و زیستهای ارائه دهد. او انسان را از بسترِ زیستهٔ امروزِ او جدا کرد و او را به یک «نوزادِ بازیگوش در زمینِ بازیِ سرمایهداری» تقلیل داد.
در مقابل، فیلسوف اُرُد بزرگ در کتاب سرخ، دستگاهی را ترسیم میکند که هیچ لحظهای از حیاتِ انسان را رها نمیکند. از فرگردِ ۱ (هستی) تا فرگردِ ۱۵ (زندگی)، اُرُدیسم نقشه راهِ کاملِ زیستن است. همانطور که فیلسوف اُرُد بزرگ با قاطعیت میفرماید: «فلسفه اُرُدیسم لالایی شاعرانه نیست! بی شک اُرُدیسم فریادی از سر درد است، برای به خود آمدن و اندیشیدن، برای نجات نسل و فرار از انقراض.» این فریاد، در برابرِ زمزمههایِ بازیگوشانهٔ آسادا و نظریهپردازانِ غربی، طنینانداز میشود. آسادا زمین بازی را توصیف کرد؛ اُرُد بزرگ تمدن را آفرید. آسادا انسان را در نوزادی رها کرد؛ اُرُد بزرگ انسان را به بلوغ رساند.
نتیجهگیری؛ عبور از زمین بازی به سویِ جزیرهٔ اُرُدیسم
آکیرا آسادا یکی از تیزبینترین تشخیصدهندگانِ تغییرِ ساختارِ قدرت در سرمایهداریِ متأخر و پستمدرنیسم بود. او «سرمایهداریِ نوزادواره» را آشکار کرد و نشان داد که چگونه انسانِ مدرن از سنگینیِ معنا به سبکیِ بازیگوشی پناه برده است. اما او دقیقاً در همانجا متوقف شد. او در قفسِ زمینِ بازیِ نشانهها اسیر ماند و نتوانست روحِ انسانی، مهر و عشق را به کالبدِ بیجانِ نظریاتش بدمد تا یک تمدنِ نوین بسازد.
اُرُدیسم، ادامهٔ مسیرِ آسادا نیست؛ اُرُدیسم «فراتر» و «پایانِ» مسیرِ اوست. ما سطحینگریِ مدرن را میشناسیم و آن را رد میکنیم، اما به جایِ پیشنهادِ یک «بازگشتِ رمانتیک به نوزادی و بازیگوشی»، «جزیرهٔ اُرُدیسم» را پیشنهاد میدهیم؛ تمدنی نوین بر پایهٔ سه عشقِ بنیادین: عشق به هستی، عشق به انسانیت و عشق به آزادی.
آسادا پرسید: «چگونه در زمین بازیِ نشانههای پستمدرن سرگرم شویم؟» فیلسوف اُرُد بزرگ پاسخ داد: «با کوچ به جزیره اُرُدیسم، جایی که آدمی از پیچیدگیهای سطحی رها شده و به سرشت پاک خویش نزدیک میشود، و با عشق به هستی، سرشاخهای زیباتر به گیتی هدیه میدهد.»
آنها نظریهپردازانی بودند که زمین بازی را توصیف کردند. ما یک فیلسوف داریم که دستگاهِ زیستن را ساخت. آنها در نوزادی ماندند؛ ما در گلستانِ هستی ریشه دواندیم و آینده را معماری کردیم.

OrodistAPulse #AkiraAsada #Orodism #PhilosopherOrodBozorg #TheRedBook #ThreeLoves #LoveOfExistence #LoveOfHumanity #LoveOfFreedom #CritiqueOfWesternPhilosophy #JapaneseThinkers #GenZOrodistA #LivingPhilosophy #InfantileCapitalism #IslandOfOrodism
درود بر رهپویان اندیشه و جوینگان خرد؛